تورق خاطرات مبارزات انقلاب اسلامی

۲۰ بهمن ۱۳۹۴ | ۱۷:۲۱ کد خبر : ۴۸۵۴ اطلاعیه ها
تعداد بازدید:۱۳۶
قسمت پنجم از مجموعه تورق خاطرات مبارزات انقلاب اسلامی که ائل به بهانه دهه فجر منتشر می کند؛ اختصاص به خاطرات دکتر محمدعلی متفکر آزاد، از مبارزان آن دوران از نخستین تظاهرات در شهر سراب با شعار "زنده باد خمینی" دارد.
تورق خاطرات مبارزات انقلاب اسلامی

تورق خاطرات مبارزات انقلاب اسلامی (۵)

جوانانی که با شعار "زنده باد خمینی" هیمنه رژیم پهلوی را شکستند / ماجرای اولین تظاهرات انقلابی در سراب

قسمت پنجم از مجموعه تورق خاطرات مبارزات انقلاب اسلامی که ائل به بهانه دهه فجر منتشر می کند؛ اختصاص به خاطرات دکتر محمدعلی متفکر آزاد، از مبارزان آن دوران از نخستین تظاهرات در شهر سراب با شعار "زنده باد خمینی" دارد.

ائل همزمان با دهه فجر انقلاب اسلامی مجموعه خاطراتی از فعالان مبارزات انقلاب اسلامی در آذربایجان را منتشر می کند. قسمت پنجم از این مجموعه اختصاص به  خاطرات دکتر محمدعلی متفکر آزاد، عضو هیات علمی دانشگاه تبریز و مبارزان زمان انقلاب است که به همراه برادر شهیدش خاطرات خوبی از انقلاب  در شهرستان سراب به جای گذاشته اند. گفتنی است این خاطرات به همت موسسه تاریخ و فرهنگ ایران جمع آوری و تدوین شده و در مجموعه مقالات همایش ملی نقش آذربایجان در انقلاب اسلامی در دست انتشار است:

انقلاب اسلامی به مرحله شکوفایی رسیده بود.قیام 29 بهمن تبریز را پشت سر گذاشته بودیم و در سال 1357 قرار داشتیم. به نظر اواخر تابستان یا اوایل پاییز بود؛ تظاهرات مردمی در تهران، مراکز استان‌ها و برخی شهرهای بزرگ جان گرفته بود. در شهرهای کوچک نیز جلسات مخفی تشکیل می‌شد و بین مردم زمزمه ضرورت ابراز وجود و اعلام حمایت و وفاداری نسبت به انقلاب اسلامی و رهبری حضرت امام(ره) احساس می‌شد.

در شهر سراب نیز روحانیت مبارز و پیرو حضرت امام(ره) در جهت روشنگری اذهان عمومی و تهییج مردم، در مساجد سخنرانی و اشاراتی داشتند، لیکن فضای پلیسی و امنیتی شدید به شدت حاکم بود و هنوز از تظاهرات علنی با شعارهای انقلابی در خیابان‌ها خبری نبود.

تا اینکه به مناسبتی اعلام شد(در بین مردم پیچید) که در مسجد خلیفه‌بیگی مجلسی برپا خواهد شد. مناسبتش هم خاطرم نمانده چون قضیّه مربوط به بیش از 35 سال پیش است لیکن به طور قطع سوابق آن با جزئیات در اسناد محرمانه آن زمان (اسناد شهربانی سراب و ساواک) باید موجود باشد.

مردم در ساعت موعود در مسجد اجتماع کردند.جمعیت خیلی زیاد نبود اما خیلی کم هم نبود، تعداد خوب بود. دور تا دور دیوارهای داخلی مسجد پیرمردها و مردان میانسال نشسته بودند و در وسط مسجد جوانان مجتمع شده بودند که بیشتر آنان جوانان انقلابی شهر بودند.روحانی ناشناسی ـ که بعداً معلوم شد میرزاجواد باقری نام داشت ـ از طرف آبدارخانه مسجد ـ واقع در قسمت عقب (ضلع شمالی) مسجد بود ـ به طرف منبر آمد و بر بالای منبر قرار گرفت؛ خطبه خواند و شروع به ایراد سخن نمود.

اندکی از آغاز سخن نگذشته بود که انتقاد از رژیم استبدادی پهلوی را آغاز کرد و کم‌کم لحن او تندتر شد و به موازات ادامه سخنان تند ایشان، برخی از پیرمردها و میانسال‌ها به تدریج مسجد را ترک گفتند؛ ولی در میانه مسجد، مردم ـ به ویژه جوانان انقلابی ـ نشسته و سراپا گوش بودند.خبر به شهربانی رسیده بود. ناگهان مشاهده شد که رئیس شهربانی ـ سرگرد جبلّی ـ از کفش‌کنی مسجد پا به صحن مسجد گذاشت با کفش داخل مسجد در ورودی مسجد ایستاد و خطاب به روحانی بالای منبر با عتاب و خشونت گفت: «بیا پایین». روحانی گفت: «نمی‌آیم پایین، من به تکلیف شرعی‌ام عمل می‌کنم نه به دستور تو».

در همین اثنا، مردم حاضر در مسجد خطاب به رئیس شهربانی فریاد زدند:«برو بیرون، چطور جرأت کردی با کفش وارد مسجد شوی؟ چرا حرمت مسجد را شکستی؟ بروبیرون، برو بیرون» و به این ترتیب حمایت خود را از روحانی در حال سخنرانی اعلام داشتند. سرگرد جبلّی ناچار شد از مسجد بیرون برود درحالی که خطاب به روحانی می‌گفت: «بیرون منتظرت هستم».

روحانی به سخنان خود که در بیان جنایات وخیانت‌های رژیم طاغوتی پهلوی در حق مردم و اسلام بود ادامه داد؛ در حالی که اطراف مسجد توسط نیروهای شهربانی و امنیتی محاصره و قرق شده بود و پلیس با بلندگویی که بر خودرو نصب شده بود سعی می‌کرد مانع ورود مردم به مسجد شود و به مردم حاضر در داخل مسجد هشدار و اخطار می‌داد که مسجد را ترک و پراکنده شوند.

در این میان، به ذهن ما جوانان که در میانه مسجد نشسته بودیم رسید که وقتی سخنان روحانی تمام شد و از منبر پایین آمد، پلیس و نیروهای امنیتی او را دستگیر خواهند کرد و ما باید چاره‌ای بیندیشیم، به خصوص باتوجه به محاصره مسجد؛ لذا به فکر چاره افتادیم. در ابتدای مجلس متوجه شده بودیم که روحانی سخنران با لباس مبدل (لباس شخصی) وارد مسجد شده و در آبدارخانه مسجد تعویض لباس کرده و ملبس به لباس روحانی شده است که در ساک دستی خود داشت. لذا فکر کردیم که از همین روش مجدداً استفاده شود و بستری فراهم سازیم تا وی بتواند از تله بازداشت پلیس بگریزد.

بنابراین قرار گذاشتیم که در اواخر سخنان او و قبل از پایان و در حین اداء آخرین جملات وی، دسته‌جمعی بلند شویم و در حال شعار دادن از مسجدخارج و راه ورود پلیس به مسجد را ببندیم و آنان را مشغول خودمان بکنیم تا او بتواند لباس خود را تعویض و دور از چشم پلیس متواری شود.

فوراً همین نقشه را که دوـ سه نفری و فی‌المجلس طراحی کرده بودیم به سرعت به سایر جوانان حاضر که 30 الی 40نفر می‌شدند، رساندیم و زمان مناسب که فرا رسید، بلند شدیم و به طرف درب ورودی مسجد به کفش‌کن و از آنجا به حیاط مسجد و سپس به خیابان حرکت کردیم در حالی که شعار می‌دادیم. از آنجا که حرکت خودجوش و فی‌المجلس بود و طراحی قبلی نداشتیم، لذاشعارمان را همان‌جا ساختیم، به عبارت دیگر خدا بر زبانمان جاری ساخت و آن شعار فقط این بود: «زنده ‌باد خمینی»؛ و این شعاری بود که فریاد آن در فضای آن روزسراب خیلی جرأت و شجاعت می‌خواست و معنای دیگر آن «مرگ بر پهلوی» و همه شعارهای دیگر انقلاب بود.

با همین شعار و به طور دسته‌جمعی از مسجد خارج و واردخیابان شدیم که در آنجا پلیس در انتظارمان بود. به لطف خدا پلیس و نیروهای امنیتی را حسابی مشغول خودمان کردیم و آنان از این حرکت و این شعار که برای اولین بار درسراب رخ می‌داد، حسابی جا خورده بودند زیرا انتظار چنین حرکتی را نداشت و احتمال آنرا هم نمی‌دادند.

با صدای رسای جوانان سراب، نام مبارک امام خمینی(ره) در فضای آن روز خیابان‌های این شهر مثل رعد خروشید و پیچید و پژواک آن دل‌های مشتاق مردم را شادمان کرد؛ لیکن از آنجا که در چنین شهرهایی تقریباً همه آحاد مردم همدیگر را می‌شناسند و کادر پلیس نیز محلی و اهل همان شهر است و همه را می‌شناسدـ و می‌توان گفت که این اولین تظاهرات انقلاب اسلامی مردم در سراب بود ـ و پلیس نیز ما را محاصره کرده بود، لذا امکان پیوستن بقیه مردم به ما تقریباً صفر بود، باوجود این با همین تعداد و با همین شعار به تظاهرات و راهپیمایی خود ادامه دادیم درحالی که در محاصره پلیس بودیم و جهت حرکتمان هم به طرف دروازه غربی شهر یعنی به طرف جاده بستان‌آباد ـ تبریز بود؛ حرکت کردیم در حالی که افراد لباس شخصی پلیس نیز در جمع ما وارد شده و منتظر فرصت اقدام علیه ما بودند (و شاید منتظر دریافت دستور رئیس شهربانی)؛ و رئیس شهربانی نیز سوار بر خودروِ بلندگودار، پشت سر ما با عده‌ای پلیس حرکت می‌کرد و از طریق بلندگو اخطار می‌کرد که متفرق شوید و الاّ دستگیر خواهید شد، و به مردم نیز اخطار می‌داد که به جمع ما به اصطلاح «اخلال‌گران» واردنشوند... و از این حرف‌ها.

حدود سیصد متر مسیر را رفته بودیم که گویی کسی در گوش من چیزی شبیه این نجوی کرد که: «دارید مسیر را اشتباه می‌روید، این مسیر به طرف خارج از شهر است و دارید از خیابان‌هایی که مردم حضور دارند دور می‌شوید،به انتهای خیابان که برسید همه شما را بازداشت می‌کنند، بهتر است برگردید به طرف مرکز شهر». لذا فوراً با هماهنگی سه ـ چهار نفری که نقش گردانندگی تظاهرات راداشتیم، جمعیت (40 ـ 30 نفری) را با یک دور زدن پلیس و خودرو آن برگرداندیم به طرف مرکز شهر و به تظاهراتمان ادامه دادیم با شعار زیبای «زنده‌باد خمینی». در این مسیر خیابان امام خمینی فعلی را تا چهارراه اصلی آمدیم در حالی که مغازه‌دارها ومشتریانشان و مردم عبوری از پیاده‌روها، شادمان و در عین حال با نگاه‌‌های هراسان و نگران‌شان این جمع انقلابی را نگاه می‌کردند.

 

به چهارراه اصلی رسیدیم و به خیابان «شهیدمطهری شمالی» کنونی وارد شدیم، در ابتدای خیابان یک مغازه میوه‌فروشی بود، یکی از ژاندارم‌های آن زمان که بومی بود و می‌شناختیم‌اش، از آستانه درب آن مغازه فحش‌های بسیار بدی نثارمان کرد که: «فلان فلان‌شده‌ها هوا که تاریک بشود شما را دستگیر می‌کنیم و...»، اهمیت ندادیم و بدون عکس‌العمل به مسیر خود با شعار کوبنده «زنده ‌بادخمینی» ادامه دادیم تا به چهارراه دوم رسیدیم هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد و به وقت اذان مغرب رسیده بودیم؛ در این هنگام رئیس شهربانی که با خودرو شهربانی داخل جمعیت ما شده بود، با شناسایی عناصر اصلی تظاهرات ناگهان از خودرو پیاده شد و با دست خود بازوی یکی از دوستان[1] راگرفت و کشید تا به داخل خودرو شهربانی منتقل کند؛ با مشاهده این وضع، بنده و یکی دیگر از دوستان دست دیگر سرگرد جبلّی را گرفتیم و در جهت معکوس کشیدیم تا دست دوستمان را رها کند.

غیر از بنده دو نفر دیگر که درگیر این ماجرا بودیم آقایان علی توتونچی و مرحوم شیخ‌یعقوب ـ تنها پیرمرد انقلابی همراه ما ـ بودند. در این حین سرگرد تعادل خود را از دست داد و کلاه‌اش به زمین افتاد و پایش داخل جوی آب کنار خیابان رفت. نیروهای شهربانی به ویژه لباس‌شخصی‌های پلیس که در میان جمعیت رخنه کرده بودند شروع به تیراندازی هوایی کردند. هوا دیگر تاریک شده بود. جمعیت با شنیدن صدای تیراندازی و مشاهده درگیری رئیس شهربانی با ما، متواری شدند، خود ما ها هم متواری شدیم و بنده از طریق کوچه‌های پشت خیابان مجدداً خود را به مسجد خلیفه‌بیگی رساندم. نماز جماعت به اتمام رسیده بود یا اصلاً آن شب به خاطر اتفاقات عصر مسجدنماز جماعت برگزار نشده بود؛ لیکن پدر آقای علی توتونچی را که از متدینین سراب بود و حسن شهرت مذهبی داشت، دیدم که نماز خوانده و نشسته بود و مشغول دعا و تعقیبات نماز بود، او را در جریان امر قرار دادم و از مسجد خارج شدم. آن شب آن دو انقلابی را دستگیر کرده بودند ولی موفق به دستگیری من نشدند لیکن برای ما سه نفر تشکیل پرونده داده بودند که بفرستند تبریز به عنوان گردانندگان تظاهرات، من همان‌طور که اشاره کردم به تدبیری آن شب به چنگ‌شان نیفتادم و متواری شدم و فردای آن شب، خود را به تبریز رساندم.

 در تعقیب بنده، پلیس دو بار به منزل ما مراجعه و خواهان دستگیری و اعزام من شده بود و هر بار با برخورد تند و انقلابی مرحوم مادرم مواجه شده و ناموفق برگشته بودند. حدود یک هفته در تبریز مخفی بودم که خبر رسید تظاهرات مردمی در سراب رونق گرفته و دیگر خبری از تعقیب و دستگیری نیست؛ لذا مجدداً به سراب برگشتم و در کنار مردم قرار گرفتم. آقایان توتونچی و مرحوم شیخ‌یعقوب (این مرد بزرگوار در سراب به این نام مشهور بود و به قرآن خواندن اشتهار داشت) را نیز ـکه پلیس به همراه پرونده به تبریز اعزام داشته بود ـ پس از بازجویی و آزار و اذیّت مرسوم و معمول، تحت فشار اقتدار انقلاب، همانند انقلابیون سایر شهرها، آزادشان کرده بودند. و به این ترتیب هم آن روحانی انقلابی توانست آن شب از دام پلیس بگریزد و هم در حقیقت با این تظاهرات و با نام پرافتخار امام خمینی(ره) بود که جوّ خفقان امنیتی در سراب شکست و سیل مردم مشتاق اسلام و انقلاب اسلامی و ارادتمندان حضرت امام خمینی(ره) از شهر و روستاها روانه خیابان‌ها شدند و به سیل خروشان امّت درسراسر کشور پیوستند و طاغوت را شکستند. والحمدلله رب العالمین.

1.درست به خاطرم نیست که کدام ‌یک از دوستان یعنی آقای توتونچی و آقای شیخ‌یعقوب، با سرگرد درگیر بود و کدام به اتفاق بنده در حالت تلاش برای رهایی دوست دیگرمان.

ـ مسجد خلیفه‌بیگی در آن زمان در مقایسه بابرخی مساجد دیگر، از کانون‌های فعال انقلاب در سراب محسوب نمی‌شد. مساجد فعال عموماً عبارت بودند از: مسجد امیرالمؤمنین(ع)، مسجد اوچ‌گوزلی، و مسجد حضرت رسول(ص)فعلی، که مرحوم آیت‌الله ملکوتی و دیگر علمای انقلابی سراب در آن مساجد به منبر می‌رفتند و مردم را آگاه می‌ساختند. لیکن این اولین تظاهرات از مجلسی که در مسجد خلیفه‌بیگی برپا شده بود، آغاز گردید.

 قضیه متواری شدن بنده از دست پلیس در آن تظاهرات، مفصّل است که آن را به چیزی جز خواست خدا و اراده‌ی حق نمی‌توان تعبیر کرد. جزئیات آن ان‌شاءالله در کتاب خاطراتم خواهد

آمد.
 


نظر شما :